هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

این روزهای یلدا و یاسین

از یلدا خانوم بگم که خودش رو مشغول میکنه با کلاس رفتن وخمیر بازی و نقاشی و دیدن کارتون و گاهی هم بالا رفتن از سرو کول ما طفلک بابایی خسته و کوفته از سر کار میاد میشه اسب خانوم و کلی باهاش بازی میکنه تا یلدا خانوم راضی بشه با من کاری نداره یاسین رو بغل کنم اینو قبول کرده که یاسین به من نیاز داره و باید بغلش کنم اما از باباش نمیگذره میگه یاسین و بده مامانش نباید بغلش کنی طفلک حق داره خودش خیلی کوچیکه و همچنان احتیاج داره بغل بشه.. روز همایش شیرخوارگان هم رقیه داشتم هم علی اصغر احساس خوبی بود   روز تاسوعا هم نذریتون که دو برابر شده بود رو پخش کردیم انشاالله که بیمه علی اصغر و رقیه خاتون باشید   ...
2 آذر 1394

احوالات یک ماهگی گل پسر

قرار بود اسم گل پسر ایلیا باشه یلدا که حسابی انس گرفت چند روز قبل از زایمانم یه خواب عجیب دیدم .... خواب دیدم بچه به دنیا اومد و یه مرد که یکپارچه نور بود بچه رو تو یه پارچه سبز پیچید و برام آورد درحالیکه نزدیکم میشد داشت قرآن میخوند خوب که گوش دادم شنیدم یـــــــــــس والقرآن الحکیم... همون طور که با صدای خوش سوره یاسین رو میخوند بچه رو بغلم داد صورتش میدرخشید و بوی عطری میداد که تو عمرم به مشامم نرسیده بود از خواب پریدم ... به همسری گفتم و اونم گفت اسمشو میذاریم یاسین واینگونه شد که اسم گل پسر ما شد یـــــــــــاسیـــــــن نافش روز ششم افتاد و روز بیست و پنجم هم ختنه شد موهاش رو کوتاه نکردم انشاالله قس...
15 مهر 1394

جشن پایانی مهد قرآن

گل مامان دیروز آخرین جلسه ی کلاستون بود و براتون جشن گرفتن  خیلی خوشحال بودی و میخواستی زودتر بری مهد  حمامت کردم و موهای خوشگلت رو سشوار زدم و لباست رو انتخاب کردی و رفتیم تو راه یکی دوبار موندیم که شما میگفتی چرا موندیم آخه کلاسم دیر میشه لطفا عجله کنید وواااااوووو  لفظ قلم صحبت کردنت منو کششششت شیرین زبونمممم رسیدیم و دوستات هم اومده بودن نذاشتن ما بمونیم فقط تونستم چندتا عکس هول هولکی بگیرم  نمیدونم چطور بهتون گذشت اما از سرحال بودنت معلوم بود خوش گذشته انشاءالله که همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه دختر گلمممم داداشی هم از عصر مدام درحال شیطنت کردنه و تا حالا نذاشته من بخوابم خیلی کسر خواب ...
6 شهريور 1394

روز دختر و یلدا خانوم

قشنگ ماماااان دختر نازززززممممم روزت مباررک عشقم شب تولدت حضرت معصومه برات یه کیک خریدیم و یه جشن سه نفرو نصفی گرفتیم کلی بهمون خوش گذشت فردا صبحش هم با بچه های مهد رفتیم اردو  صبح تا صدات زدم گفتم خانوم گل زود باش باید آماده بشیم بریم اردو فورا از جا کنده شدی و سریع آماده شدی سوار اتوبوس که شدیم خیلی خوشحال بودی اما سراغ بابایی میگشتی و میگفتی بابا چرا رفت و با ما سوار نشد  همونجا یه دوست جدید پیدا کردی و تمام مدت با هم بازی میکردین  خداییش فکر میکردم خیلی برام سخت باشه چون اون روز حالم خوب نبود و درد شکم داشتم اما اینطور نبود و اونجا بود متوجه شدم چقدر بزرگ شدی و خودت میتونی مواظب خودت باشی قربونت...
5 شهريور 1394

روزهایی که بر ما گذششششت ;)

سلااااام سلااااام صد تا سلام به نوگلهای خوش عطرو بوی خودممممم نانازیهای شیرین عسلممممممممممممممم قربونتون برم الهی نفسهای من ببخشید که این مدت نیومدم تا وبلاگتون رو بروز کنم آخه مامانی اوضاع و احوال خوشی نداشت و بعد از ایام عید همش تو مشکلات بودم از یلدا بگم که سوزش ادرار ناجوری گرفت و چند روز خیلی سخت رو پشت سر گذاشت بمیرم برات مامانی هر بار دستشویی میبردمت دو تایی با هم گریه میکردیم .... اما یه خیری که داشت این بود که دیگه به پوشک بای بای گفتی و خلاااااااااااصصصصصصص شدیم اینبار با فشاری که بهم اومده بود برای دستشویی بردن و کارهای زیادی که داشتم فسقل پایین اومده بود و باعث شد یه مدتی استراحت مطلق باشم.... اما کدو...
30 تير 1394

نوروز 94 ومعلوم شدن جنسيت فسقلي

گل مامان دختر نازمممممممم گل پيازمممممممم نفسم عمرم زندگيـــــــــــممممممممم سال نو مبارك امسال رو با خوبي شروع كرديم الحمدالله اين بار يه نفر ديگه يواشكي كنار سفره هفت سين نشسته بود قبل از اينكه سال تحويل بشه شما رفتي كمي خوابيدي منم از فرصت استفاده كردم و هفت سين رو چيدم و چندتا از كارام رو انجام دادم وقتي بيدار شدي و هفت سين رو ديدي يهو جيييغغغغغغغغغ كشيدي گفتي وااااااااااااي ماماااااان اينا چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر قشنگه  وااااااااااي خيلي دوستش دارمممممممممم از هيجاني كه داشتي ما هم حسابي رو ذوق اومديم و با هم كنار سفره نشستيم تا سال تحويل شد ساعت "11  :'15 :2  شنبه ...
21 فروردين 1394

یلدا و روزهایی که گذشت

سلام گل مامانیییییی عشقم نازم نفسمممممم تو این مدت در حال خونه تکونی و آماده شدن برای عید بودیم شما کلی کمکم بودی از شستن فرش تااااا پاک کردن میز و مرتب کردن اتاقا با آب بازی عشششششق میکردی هر روزی که شستنی داشتیم ده دست لباس بایست برات عوض میکردم برای اینکه اجازه آب بازی رو بگیری با زیرکی میومدی میگفتی ماماااااان خسته شدی???? آب بده من کمکت بتونمممم آب بلیزم رو فرش تمیز بشهههه یا برس دستت میگرفتی میگفتی من تمیزتر میشورم یه روز که داشتم خونه رو جارو میکشیدم گفتی ماماااان اتاق من جارو میکنی???? گفتم گلم اتاق شما رو اول از همه مرتب کردم و جارو کشیدم گفتی جارو کردی? دستت دد نتونه واااااااای منو میگی از شنیدن ا...
28 اسفند 1393

جشن تولد دو سالگی با تم هلو کیتی

فدای قدو بالات بشم الهییییییییییییییییییی خوشگلکم پنجشنبه شب 11 دیماه بود که برات یه جشن تولد کوچیک گرفتیم و دوستای خوشگلت رو دعوت کردیم و کلی بهتون خوش گذشت شما که کلا سرخوش شده بودی و همش میرقصیدی و میگفتی تپلدمه مبالکه راه میرفتی به من و مامان جون و بابا و عروسکات با هیجان و خوشحالی میگفتی : میدونی ؟ تپلدمه می آم بِیاَصقم قربون اون رقصیدنت زندگیـــــــــــــــــممممممممممممممممممممممم مهمونات رو خودت انتخاب کردی و دعوت کردی من میگفتم مثلا خاله منصوره شما میگفتی هلیا بیاد من میگفتم نرگس شما میگفتی آییَن بیاد ....بعد نذاشتی من چیزی بگم و گفتی آمیتا بیاد نولا متین معین الینا بیاد برای...
17 دی 1393

یلدا دو شب بعد از یلدا

شب یلدا ی امسال کلی فرق میکرد با سالهای دیگه بین دو روز آخر ماه صفر بودو شهادت امام رضا و وفات پیامبر و شهادت امام حسن جشن ما دو شب بعد از یلدا بود کلی بهمون خوش گذشت یه جشن سه نفره ی تووووووووووووپ ...
17 دی 1393